جننامه ( 2 ) ... نوبت من تموم میشه، سیگاری آتیش میزنم، کنار پنجره میرم و بازش میکنم، احساسی که دیگه حالا برام مزمن شده مث یه ققنوس از خاکستری دود سیگار سر میکشه و منو درسته میبلعه، انگار همین دیروز بود که از قاب پنجرهای - همین دور و بر - شهد وحشی چشمای کوهستانیشو تو کامم ریخت ... هوا بارونیه، کوهی دیده نمیشه، کلاغ سیاهی، قنبلی خاکستری ابرها رو شیار میزنه، برام خبری نیاورده، از بالا سرم رد میشه، روی چوب پایینی قاب پنجره با خط کج و معوج کنده شده : " من دوستش دارم " ... یاد اون نوشتهای میافتم که پایین کنار در آسانسور روی دیوار کنده شده ... یاد اون شبی میافتم که لنگهی سنگین در چوبی رو کنار زدم و توی دالون بی انتها به سمت سقوط میرفتم، اما یه صداش و یه نگاهاش– جلوی چشمای حیرتزدهی دوستان – منو کشید بالا، انقدر که برگشتم به خودم ... نه، نوشتهی کنار آسانسورو یادم نمیآد، چه اهمیتی داره، در و دیوار تئاترشهر پر از اسم و نوشتهاست، پر از بازیگر و کارگردان و نویسنده و طراح و ... که هیچکدومو یادم نمیآد ... مهم نیس ... سیگارو روی دماغ ققنوسه خاموش میکنم و پنجره رو میبندم ...
+ نوشته شده در شنبه سوم تیر 1385ساعت 17:38 توسط ali jenni |