تبليغاتX
جن گیر

جن گیر

موظوعات خوشگل

HOMEPAGE

E-MAIL

BLOGSKIN

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 18:57 توسط ali jenni |


جن‌نامه ( 1 )

 

... شلوار پاره پوره‌ی سربازی پوشیده با پیرهن پشمی از اون کهنه‌‌تر،  در حدود 14، 15 ساله می‌زنه، با موهای بور و صورت ناموزونی که شبیه اهالی کردستانه، شاید هم ترک باشه، از چکمه‌های کهنه‌ی گلی‌ درب و داغون‌اش می‌شه حدس زد توی ساختمان نیمه‌کاره‌ای همین دور و بر کارگره، با چشم‌های معصوم‌اش مرتب به این‌طرف و اون‌طرف نگاه می‌کنه و بخار نفس‌اش رو به دنیایی که شدیدن با اون نامتجانسه می‌پاشه، دنیایی سراسر پوشیده از کاپشن، دست‌کش، چتر، سمند، 206، پراید و ... چن‌تا نون بربری توی دستشه و داره به طرف ساختمان محل عملگی‌ش حرکت می‌کنه، از نون بربری‌ها بخار بلند می‌شه، انگار معشوق‌اش رو چسبیده باشه دودستی نون‌ها رو تو دست‌اش گرفته و گرمای لذت‌بخش‌اش رو زیر پوست تاول‌زده‌ی زبر دست‌‌ش احساس می‌کنه ...

... نیمه‌شبه، انگار از عالم و آدم بی‌خبره ، حتی به ماشینی که به‌سرعت از کنارش می‌گذره و به‌ش فحش می‌ده محلی نمی‌گذاره، ایست‌گاه‌اش جای آشغال‌های جلوی خونه‌هاس، از روی نایلون آشغال‌ها حدس می‌زنه که توشون چیه، به زحمت 12 سال‌اش بشه، با موهای سیاه، چشمای سیاه، صورت سیاه و لباسای سیاه، با دست‌هایی که نسبت به سن‌اش بسیار بزرگتر می‌زنه‌، آشغال‌هایی رو توی گونی بسیار بزرگی می‌ریزه که تمام مدت به دوش داره، در یکی از آپارتمان‌های دور و بر جشن تولدی برگزار می‌شه، صدای دست، صدای خنده، صدای شادی، صدای رقص، کسی کاری به این سیزیف کوچیک نداره که با گونی‌ای سه برابر اندازه‌ی خودش توی قطره‌های بارون از این آشغال به اون آشغال سرکشی می‌کنه و معلوم نیس بار گناهای چه‌کسی رو داره به‌دوش می‌کشه ...

... بارون تموم خیالات منو می‌شوره و با خودش می‌بره، سخن‌رانی خاتمی، یوشچنکو، چخوف، عراق، آمریکا، خلیج فارس ... بارون حتی ستاره‌ها و ماه رو می‌شوره، حتی چشم‌های تو رو می‌شوره و پاک می‌کنه، بارون منو خالی خالی می‌کنه، پاک پاک، بارون دستامو بلند می‌کنه و منو می‌چرخونه، منو می‌رقصونه، یه رقص دیوونه‌وار تو دل یه شب سیاه ... بارون منو می‌شوره و توی جوی آب می‌ریزه، یه قوطی کنسروه، یه سیب گاز زده و من، هر سه رقص‌کنان دور‌ می‌شیم، ناپدید می‌شیم، گم می‌شیم و بارون هم‌چنان می‌باره ...

+ نوشته شده در شنبه سوم تیر 1385ساعت 17:40 توسط ali jenni |


 

((  ازدواج جن با انسان ))

 

 

فاضل تنکابنی در قصص العلما در ضمن ترجمه شیخ جعفر عرب نقل نمود که: در زمانی که شیخ جعفر در لاهیجان بود شخصی به حضورش شرفیاب شده عرض کرد با جناب شیخ سخن محرمانه ای دارم . وقتی مجلس خلوت شد عرض کرد : من در حباله خود دو زن دارم . روزی در صحرا تنها بودم که دختری در نهایت حسن وجمال دیدم و از مشاهده او در بیابان هراسان و حیران شدم پس آن دختر پیش من آمد و گفت :وحشت نکن من دختری هستم از طایفه جن و عاشق تو گشته ام برو برای من در خانه خود منزلی آماده کن که من هر شب به نزد تو آیم و از مال دنیا هرچه بخواهی برای تو می آورم لکن به دو شرط اول : آنکه اززنان خود به کلی کناره گیری کنی و با ایشان مقاربت ننمایی   دوم : آنکه این سر را به کسی اظهار نکنی و اگر از هر یک از این دو شرط تخلف کنی تو را هلاک میکنم و اموال خود را هم خواهم برد .من همان طوری که او گفته بود عمل کردم و تا به حال از زن های خود قطع علاقه کرده ام او اموال بسیاری هم آورده لکن از مقاربت او ضعفی بر من عارض شده که خود را نزدیک به هلاکت میبینم و از ترس او جرئت کناره گیری را هم ندارم زیرا میدانم هم مرا از بین میبرد و هم مالی که آورده خواهد برد فعلا کار من به اضطرار کشیده و برای خلاصی از این مهلکه جز شما پنا ه و مرجعی ندارم اکنون تو نائب امام زمان (ع) هستی مرا از این مهلکه باید نجات بدهی .شیخ بزرگوار چون این مطلب را شنید دونامه نوشت و به آن مرد داد و فرمود: یکی از اینها را بر بالای اموال خود بگذار و آن دیگری را در دست خود بگیر و در مقابل آن خانه بنشین و چون آن دختر آمد بگو این نامه را شیخ جعفر نجفی نوشته است. آن زن می گوید به دستور شیخ بزرگوار عمل کردم .چون دختر آمد آن نامه را به او نشان دادم و گفتم آقا شیخ جعفر این نامه را نوشته .چون این حرف را شنید دیگر پیش من نیامد و به نزد اموال روانه گردید. وقتی نامه دیگر شیخ را روی اموال دید برگشت به من متوجه شد وگفت :اگر شیخ بزرگوار نامه ننوشته بود تو را به جهت افشای این سر هلاک می کردم و این اموال را هم میبردم لکن بر امر شیخ مخالفت نمی توانم بکنم و قادر هم نیستم . این جمله را گفت و رفت و دیگر او را ندیدم

مقابله با جن

+ نوشته شده در شنبه سوم تیر 1385ساعت 17:40 توسط ali jenni |


جن‌نامه ( 2 )

 

... نوبت من تموم می‌شه‌، سیگاری آتیش می‌زنم، کنار پنجره می‌رم و بازش می‌کنم، احساسی که دیگه حالا برام مزمن شده مث یه ققنوس از خاکستری دود سیگار سر می‌کشه و منو درسته می‌بلعه، انگار همین دیروز بود که از قاب پنجره‌ای - همین دور و بر - شهد وحشی چشمای کوهستانی‌شو تو کامم ریخت ... هوا بارونیه، کوهی دیده نمی‌شه، کلاغ سیاهی، قنبلی خاکستری ابرها رو شیار می‌زنه، برام خبری نیاورده، از بالا سرم رد می‌شه، روی چوب پایینی قاب پنجره با خط کج و معوج کنده شده : " من دوستش دارم " ... یاد اون نوشته‌ای می‌افتم که پایین کنار در آسانسور روی دیوار کنده شده ... یاد اون شبی می‌افتم که لنگه‌ی سنگین در چوبی رو کنار زدم و توی دالون بی انتها به سمت سقوط می‌رفتم، اما یه صداش و یه نگاه‌اش– جلوی چشمای حیرت‌زده‌ی دوستان – منو کشید بالا، انقدر که برگشتم به خودم ... نه، نوشته‌ی کنار آسانسورو یادم نمی‌آد، چه اهمیتی داره، در و دیوار تئاترشهر پر از اسم و نوشته‌است، پر از بازیگر و کارگردان و نویسنده و طراح و ... که هیچ‌کدومو یادم نمی‌آد ... مهم نیس ... سیگارو روی دماغ ققنوسه خاموش می‌کنم و پنجره رو می‌بندم ...‌

+ نوشته شده در شنبه سوم تیر 1385ساعت 17:38 توسط ali jenni |